المحقق الأردبيلي

693

حديقة الشيعة ( فارسى )

بر سر ماهى و پختن او رفتند و چون شكم ماهى را دريدند دو دانهء مرواريد در شكم ماهى بود كه به از آن در صدف هيچ دريائى نباشد . پس خدا را بر آن نعمت شكر كردن گرفتند و آن مرد در فكر بود كه آيا اينها را به كه فروشد و چه كند كه رسول امام عليه السّلام آمد و پيغام آورد كه امام عليه السّلام مىفرمايد كه خداى تعالى تو را فرج داد و از پريشانى خلاص شدى اكنون طعام ما را به ما رد كن كه آن را به غير از ما كسى نمىخورد و آن دو قرص را خادم برده حضرت امام عليه السّلام به آن افطار كرد و آن درويش آن مرواريد را به مال عظيم فروخته و وام خود بداد و حالش بسيار نيكو گشت و از جملهء توانگران گرديد و چون منافقان بر آن حال مطلع گشتند با هم گفتند : چه عظيم است اختلاف احوال ايشان ! اول قادر نبود بر اصلاح حال درويش و آخر او را توانگر گردانيد . چون اين سخن به امام عليه السّلام رسيد گفت : نسبت به پيغمبر خدا هم اين چنين مىگفتند ، نشنيده‌ايد كه تكذيب او مىنمودند در وقتى كه احوال بيت المقدس را مىگفت : گفتند كسى كه از مكه به مدينه به دوازده روز رود چگونه در يك شب به بيت المقدس مىرود و بازمىآيد ، كار خدا و اولياى خدا را ندانسته‌اند . و ايضا از طاوس يمانى در كتاب « فصول المهمه » « 1 » نقل نموده كه او گفت : در نصف شبى داخل حجر اسماعيل عليه السّلام شدم ديدم كه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام در سجده است و كلماتى را تكرار مىكند ، چون گوش دادم اين بود كه « الهى عبيدك بفنائك ، مسكينك بفنائك ، فقيرك بفنائك » و بعد از آن هر گونه بلائى و المى و مرضى كه مرا پيش مىآمد چون نماز مىكردم سر به سجده مىنهادم و اين كلمات را مىگفتم مرا خلاصى و فرج روى مىداد .

--> ( 1 ) . فصول المهمه ص 201 و 202 ( به جاى « عبيدك » ، « عبدك » آمده و همچنين « سائلك بفنائك » نيز دارد ؛ كشف الغمه ج 2 ، ص 292 ؛ مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ، ص 48 ؛ تاريخ دمشق ( ترجمة الامام زين العابدين عليه السّلام ) ص 43 .